مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

201

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غريب مهيا كرد . پس از آن ، غريب بدوش كليجان سوار گشت و جمرقان و سعدان بدوش قورجان سوار گشتند و رعد شاه را وداع كرده ، روان شدند . هنوز صبح ندميده بود كه به شهر عمان درآمدند و قوم را ملاقات كردند . لشگريان از آمدن ايشان فرحناك شدند و از آنجا بسوى كوفه روان گشتند . چون غريب بدروازهء كوفه رسيد ، برادر خود ، عجيب را بخواست و فرمود كه او را بر دار كنند و تيرها بر وى زنند . او را بر دار كرده ، چندان تيرش بزدند كه مانند خارپشت گرديد . پس از آن ، غريب بكوفه درآمد و بقصر اندر شد و بر تخت نشسته ، حكمرانى هميكرد تا روز بپايان رسيد . آنگاه نزد زنان رفت . كوكب الصباح بر پاى خاسته ، او را گرامى داشت و كنيزكان تهنيت گفتند . و آن شب را نزد كوكب الصباح بروز آورد . چون بامداد شد ، برخاسته ، دوگانه بجاآورد و بر تخت مملكت نشسته ، عيش مهديه برپا نمود . و سى هزار گوسپند و دو هزار گاو و پانصد اشتر و چهل هزار مرغ ذبح كردند و در اسلام چنان عيشى تا آن روز برپا نشده بود . پس از آن غريب ، چندى با مهديه بسر برد و ده روز در كوفه بماند . پس از آن عم خود ، ملك دامغ را به عدالت وصيت كرد و زنان و پسران خود برداشته ، همىرفت تا بكشتىهاى هديتها برسيدند . لشكريان را بس كه مال بخش كرد ، همگى بىنياز شدند . و همواره روان بودند تا به شهر بابل برسيدند . برادر خود ، سهيم الليل را خلعت بخشوده ، سلطنت آن شهر بر وى سپرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شصت و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، غريب ده روز در بابل بماند . پس از آن كوچ كرده ، همىرفت تا بقلعهء سعدان غول رسيدند . پنج روز از بهر راحت در آنجا بماندند . پس از آن كليجان و قورجان را فرمود كه : بسوى اسبانبر مداين شويد و